نگو که نگفتهام، تو بارها شنیدهای
هفته پیش بهم میگفت موهاتو کوتاه نکن، اینجوری بیشتر دوست دارم. معنی حرفش بین اینکه چرا خودم رو الان کمتر از قبل دوست دارم گم شد. بهش گفتم میدونی چرا آدما وقتی موهای بلندشونو کوتاه میکنن حس سبکی میکنن؟ گفت نمیدونم. گفتم چون تراماهاشون لای شاخ و برگای موها میپیچه و سر و شونههاشونو سنگین میکنه. من داشتم به فقط چند قدم عقبتر خودم نگاه میکردم و اینارو میگفتم و برای ادعام جز خودم شاهد دیگه ای نداشتم. میدونستم قبلا شاهدای دیگه از کنارم رد شده بودن اما اونقدر بیرنگ بودن که نمیتونستم ازشون انگشت بگیرم. میدونستم چیزی که میگم واقعیت داره ولی هر چی از پسِ ذهنم به سمت بیرون میومد تا درنهایت به بیرون ریخته شه کمتر خودم حرفامو باور میکردم و درنهایت که وقتی صدام به اون رسید حس کردم دارم دروغ میگم. اگه ازم میخواست از حرفم دفاع کنم نمیتونستم. دیشب که The Sixth Sense رو میدیدم شاخه موی سفید روی سر کول و وینسنت یادم انداخت چقدر احمقانه جلوه میدم وقتی واسه گفتن از حسی دنبال رفرنس نوشته شده روی سنگ میگردم. امیدوارم دفعه بعد که موهامونو کوتاه میکنیم آخرین بار باشه.